شمارهٔ ۱۰۱۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم
خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم
کبر یک سو نه و یک شب ز در وصل درآ
تا جهان بین جهان در کف پایت مالم
همچو خال سیهت حال تباهست مرا
زآنکه پیوسته گرفتار دو زلف و خالم
گر کنی رحم به حال من مسکین چه شود
که ز درد غم هجران تو بس بد حالم
زآتش شوق رخت عود صفت میسوزم
زار چون نایم و در چنگ غمت مینالم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حال پریشان و دلتنگی خود به خاطر فاصله و دوری از محبوبش میگوید. او از دوستش مینویسد که چگونه بدون توجه به حال او، به زیباییهای خود ادامه میدهد. شاعر آرزو میکند که معشوق به او رحم کند و از درد و اندوه ناشی از جداییاش کاسته شود. او خود را در حال سوختن از شوق و ناکامی تشبیه میکند و نالههایش به مانند نایی است که در غم عشقش میسوزد.