شمارهٔ ۱۰۲۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز سوز عشق رخت آتشیست در جانم
که جز وصال تواَش چارهای نمیدانم
به بوستان وصالت چو بلبلی مستم
ولی ز شوق جمالت هزار دستانم
اگر تو شوق من و حسن خود نمیدانی
به جان تو که من اخلاص خویش میدانم
اگرچه هست شکستی تو را ز صحبت ما
من از وصال تو زین بیش صبر نتوانم
به دست ما نبود جز سری، جو سر و خرام
میان باغ روان تا به پایت افشانم
منم ز تیغ فراقت عظیم خسته و زار
مگر وصال تو باشد دوای درمانم
حکایت شب وصلش ز من مپرس ای دل
که من به روی چو ماهش ز دیده حیرانم
جهان ز عشق تو جان را نهاده بر کف دست
نشسته تا چه دهد آن نگار فرمانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق عمیق و آتشین شاعر به محبوبش است. او از شدت عشقش میگوید که هیچ چارهای جز وصال محبوبش ندارد. مانند بلبل مستی که در بوستان محبوب میچرخد. اگرچه ممکن است محبوب به این شوق و محبت پاسخ ندهد، شاعر همچنان از دل خود میداند که چقدر به او وفادار است. او از درد جدایی و خستگی ناشی از دوری میگوید و تنها راه درمانش را وصال محبوب میداند. شاعر در نهایت به حیرت خود در برابر زیبایی محبوب اشاره میکند و بیان میکند که عشقش به محبوب، تمام وجودش را تحت تأثیر قرار داده است.