نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

فریاد که از دست تو فریاد زنانم

فریاد که بر دوست نه این بود گمانم

با آنکه تو یاد من دلخسته نیاری

خالی نشد از ذکر تو پیوسته زبانم

گر زآنکه نه آنی تو که بودی به حقیقت

من بندهٔ بیچاره در اخلاص همانم

من بر سر آنم که کنم جان به فدایش

گر در چمنی جلوه دهد سرو چمانم

زین بیش جفا هم نتوان کرد چو کردی

خون جگر از دیدهٔ غم دیده روانم

نگذشت ز راه ستم آن یار جفاجوی

هرچند که از چرخ گذشته‌ست فغانم

گرچه سر برگ من دلخسته نداری

ای وصل رخت آرزوی هر دو جهانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج عشق صحبت می‌کند. او به فریاد زدن از غم و عذابی که از دوستش می‌کشد اشاره دارد و ابراز می‌کند که با وجود یاد نکردن آن دوست، زبانش همواره در گفتن نام او مشغول است. شاعر خود را بنده‌ای بیچاره توصیف می‌کند که در عشق این دوست، وفادار باقی مانده است. او آماده است جانش را برای عشقش فدای کند و حتی از جفاهای دوست نیز نمی‌گذرد، چون قلبش پر از عشق و آرزو برای وصال اوست. در نهایت، او هنوز آرزوی وصال آن دوست را در دل دارد و آن را خواسته‌ای بزرگ می‌داند.