نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در سرم هست که سر در سر کار تو کنم

جان نخواهم که بود بی رخ تو در بدنم

سالها تا شب هجران تو بر من گذرد

که ز درد غم عشقت مژه بر هم نزنم

به دو چشم تو که چون زلف تو بر ماه رخت

هر دم آشفته و شوریده و بی خویشتنم

سر تسلیم چو حکمست مرا اندر پیش

لیکن ای دوست دمی چون بنوازی نزنم

به خیال قد و رخسار تو در فصل بهار

اتّفاقاً گذر افتاد به سوی چمنم

سرو دیدم که به بالای جهان می‌نازید

گل رخ از غنچه برون کرد که ماه سمنم

گفتم ای باد صبا زود بدم تا بر دوست

گر مجالی بود آنجا که بگویی سخنم

گو که من بی رخ زیبا و قد رعنایت

گل کجا می‌برم و سرو روان را چه کنم

زود بشتاب که گر بر سر خاکم گذری

از تف آتش دل، سوخته یابی کفنم

یاد لعل لب تو پیش شکر می‌کردم

نیشکر دست برآورد و بزد بر دهنم

پیش لعل لبت ار غنچه دهن بگشاید

بزنم بر دهن او همه در هم شکنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و درد جدایی صحبت می‌کند. او آرامش و زندگی‌اش را تنها در حضور معشوق می‌بیند و از دوری او رنج می‌کشد. سال‌ها به همین حالت می‌گذرد و او حتی نمی‌تواند چشمانش را بر هم بزند. زیبایی معشوق در دلش تاثیر عمیقی دارد و او در خیال او غرق است. شاعر به یک گل و سرو در باغ اشاره می‌کند و می‌خواهد به باد صبا بگوید که فراق معشوقش او را به خاکستر تبدیل کرده است. او نگرانی خود از جدایی و عواطف عمیقش نسبت به معشوق را در کلماتش به تصویر می‌کشد و در نهایت به زیبایی لب‌های معشوق اشاره می‌کند و تاکید می‌کند که حتی غنچه‌های دیگر هم در برابر آن زیبایی رنگ باخته‌اند.