نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

من دیده با خیال تو بر هم نمی‌زنم

بی یاد روح بخش تو یک دم نمی‌زنم

تا چند خون دل خورم اندر فراق تو

یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی‌زنم

با آنکه خسته‌ای دل ما را به تیغ هجر

ای نور دیده ناله ز دردم نمی‌زنم

از غم به جان رسید دل مستمند من

آخر ببین که یک دم بی غم نمی‌زنم

روزی نمی‌رود که سر خویش حلقه‌وار

بر درگه وصال تو هر دم نمی‌زنم

گفتم که همدمم مگر آن نازنین شود

یک دم به عمر خویش به همدم نمی‌زنم

گفتم به ریش دل به جهانم تو مرهمی

مرهم تویی و لاف ز مرهم نمی‌زنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عمیق‌ترین احساسات خود در مورد معشوق می‌پردازد. او می‌گوید که بدون یاد و خیال معشوق نمی‌تواند نفس بکشد و در فراق او بسیار رنج می‌برد. شاعر به شدت وابسته به عشق معشوقش است و حتی در سختی‌ها و دردهای جدایی، نمی‌تواند از یاد او غافل شود. او لحظه‌ای را نمی‌تواند تصور کند که در درگاه معشوق نباشد و به امید وصال او زندگی می‌کند. نهایتاً، شاعر بر این مسئله تأکید می‌کند که معشوقش تنها مرهم دردهایش است و نمی‌تواند به هیچ چیز دیگری فکر کند.