شمارهٔ ۱۰۳۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
پشتم ز فراق شد خم
کم نیست ز دیده روز و شب نم
شد ریش دلم ز نیش هجران
جز وصل تواَش مباد مرهم
آخر مددی که جان غمگین
آمد به لب ای نگارم از غم
این آتش سوزناک هجران
خونابه ز دیده راند هر دم
میبینم و با من وفاجوی
از جور و جفا نمیکنی کم
بنیاد ستم نهادهای باز
بر ما بگذشت و بگذرد هم
چون چشم تو ناتوان بماندم
چون زلف تو کار رفته در هم
از یار و دیار دور گشتم
بر خاک مذلّت اوفتادم
گویند که همدمی نداری
ما را به جهان غمست همدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر با بیان احساسات عمیق خود از جدایی و دوری از معشوق، درد و رنج خود را توصیف میکند. او به خمیدگی پشتش از دلتنگی و اشکهای پیوستهاش اشاره میکند و میگوید که دلش به خاطر نیشهای جدایی در حال درد کشیدن است. شاعر از معشوقش کمک میطلبد و میگوید که تنها مرهم این درد وصل اوست. او به تلخی هجران و آتش سوزناک آن اشاره کرده و میگوید که همیشه با یاد معشوقش است، اما از ظلم و بیعدالتی رنج میبرد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که به خاطر دوری از معشوق و وطن خود، به خاک مذلت افتاده و دیگر دوستی ندارد.