نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بخشد گناه بنده که او پادشاه ماست

گوید که بنده ایست که او در پناه ماست

منعم مکن به غمزهٔ خونریز در غمت

غمّاز نیست نیک بدان کاو سیاه ماست

خون جگر ز دیده گشادم ز غم ببین

گر نشنوی تو مردم چشمم گواه ماست

جان در امید وصل تو دادیم دلبرا

گفتی شبی که بندهٔ بی اشتباه ماست

رفتم به درگهش که زنم بوسه‌ای به خاک

دل برد از دو دستم و گفتا که راه ماست

کردیم جان فدای لب لعل دلکشش

روزی به لطف گفت که او نیک خواه ماست

دل برد و یک نظر سوی حال جهان نکرد

بختم به لابه گفت فلانی گناه ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی بندگی و عشق به معشوق است. شاعر از خداوند به عنوان پادشاه و پناهگاه یاد می‌کند و از او می‌خواهد که گناهانش را ببخشد. او از درد و رنجی که در غم جدایی احساس می‌کند سخن می‌گوید و به امید وصل معشوق جان خود را فدای عشقش می‌کند. شاعر با بیان حسرت و آرزوهایش، از معشوق می‌خواهد که در وقت مشکل به او کمک کند و در نهایت به موضوع گناه و خطا نیز اشاره می‌کند.