شمارهٔ ۱۰۴۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم
وین سر سرگشتهام را نیست سامان چون کنم
دل ضعیفست ای مسلمانان به فریادم رسید
چون ندارد طاقت آن بار هجران چون کنم
در امید صبح دیدارش به جان آمد دلم
وین شب هجران نمیآید به پایان چون کنم
در هوای کعبهٔ وصلش تکاپویی زدم
چون نمیبیند دلم حدّ بیابان چون کنم
من به عید روی چون خورشید تابانش بگو
این محقّر جان به پیش دوست قربان چون کنم
دیدن دیدار رویت نازنینا مشکلست
بار هجران رخت را بر خود آسان چون کنم
دوستان گویند طوفی در چمن کردن خوشست
با قد یارم نظر بر سرو بستان چون کنم
ای صبا حال دلم با بلبل بستان بگو
با رخ همچون گلش میل گلستان چون کنم
جان ز ما درخواست آن نور دو دیده در جهان
من دریغ از جان شیرین رای جانان چون کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد و غم ناشی از دوری محبوب میپردازد. او از بیسامانی و بحران وجودی خود سخن میگوید و بیان میکند که دلش طاقت بار سنگین جدایی را ندارد. امید به دیدار محبوب، دلش را زنده نگهداشته است، اما شبهای هجران همچنان طولانی به نظر میرسند. شاعر از longing و حسرت برای وصال معشوق سخن میگوید و خواهان ملاقات با اوست. او به آثار محبوبش در دل سبز و باغها اشاره کرده و در نهایت حس ناب خود را در برابر جانان ابراز میکند و از عشق و فراق سخن میگوید.