نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم

تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم

تا کی ز دیده اشک چو سیماب بفکنم

تا چند من به غصّه دوران زبون کنم

تا کی غم زمانه بی مهر دون خورم

تا کی قد الف صفتم همچو نون کنم

جان می‌دهیم تا نظری بر جهان کند

باشد به حال زار خودش رهنمون کنم

چشمت نگوید ای بت مهر و ز مردمی

تا کی به شیوه این همه فکر و فسون کنم

آن بار کز فراق رخش بر دل منست

گر یک حواله زان به کُه بستون کنم

از پا درآید او به یقین و هزار آه

از دل برآورد من بیچاره چون کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و اندوهی که به خاطر محبوبش دارد سخن می‌گوید. او احساس helplessness و ناامیدی می‌کند و از خود می‌پرسد که تا کی باید در درد فراق بماند و اشک بریزد. غم زندگی و دوری محبوب او را آزار می‌دهد و به این فکر می‌کند که تا چه زمانی می‌تواند این احساسات را تحمل کند. او به محبت و زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که چگونه این درد بر زندگی او تأثیر می‌گذارد. در نهایت، شاعر به شدت از غم فراق رنج می‌برد و از وضعیت خود نگران است.