شمارهٔ ۱۰۵۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنم
به غیر کوی تو جایی دگر هوس نکنم
مرا سریست به درگاه تو نهاده به خاک
که التجا بجز از تو به هیچ کس نکنم
به روز وصل به پای تو گر رسد دستم
گرم به تیغ زنی روی باز پس نکنم
بگو حواله من تا به کی به صبر کنی
به جان دوست که من غیر یک نفس نکنم
صبا بگوی به گل از زبان بلبل مست
که من تحمّل ازین بیش در قفس نکنم
دلا مرا به جهان تا که جان بود در تن
ز عشق سیر نگردم ز عیش بس نکنم
هوای کعبه مقصود در دماغ منست
به راه بادیه من گوش بر جرس نکنم
دلم چو بحر جهانست اگر رقیب خسیست
یقین بدان که ز عالم نظر به خس نکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و بیپایان یک شاعر به معشوقش است. او اعلام میکند که هیچ کس جز محبوبش برایش اهمیت ندارد و در پی رسیدن به اوست. شاعر از احساساتش میگوید و اینکه نمیتواند از عشق خود دل بکند و حتی در سختیها هم از عشقش دست نخواهد کشید. او با بیتابی از معشوقش خواهش میکند که صبرش را به پایان برساند و به او پاسخ دهد. شاعر به وسعت و عمق احساساتش اشاره میکند و میگوید که دنیا برایش در عشق خلاصه میشود. در نهایت، او تأکید میکند که هیچ توجهی به چیزهای بیارزش نخواهد داشت و تمام تمرکزش فقط بر عشقش است.