شمارهٔ ۱۰۵۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی رخت صبر از این بیش ندارم چه کنم
تا به کی عمر در این غصّه گذارم چه کنم
اینچنین خسته ز ایام فراقت که منم
خون دل در غمت از دیده نبارم چه کنم
گر تو را هست به جای من دلخسته کسی
من بجز لطف تو ای دوست ندارم چه کنم
چون ز هجران تو ای دوست ز پای افتادم
دست از خون دل خود ننگارم چه کنم
ز گل وصل تو بویی به مشامم نرسید
دایم از هجر تو مجروح ز خارم چه کنم
شب و روز و گه و بیگه ز غمش گریانم
فارغ از حال من خسته نگارم چه کنم
ای که بی جرم بشد خاطرت آزرده ز من
زاریم شد ز حد و سخت نزارم چه کنم
در جهان چون نبود دولت وصلت یک دم
به غمت روز و شبی گر نگذارم چه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم فراق محبوبش سخن میگوید و ابراز میکند که دیگر قادر به تحمل این وضعیت نیست. او در ناامیدی و یأس از بیپاسخی و دوری محبوبش، احساس خستگی و زجر میکند. شاعر به وضوح میگوید که هیچ کس به جای محبوب نمیتواند او را تسلی دهد و هر روز و شب در غم او گریه میکند. همچنین، او از عاطفهاش نسبت به محبوب سخن میگوید و از این که در زندگیاش هیچ لحظهای بدون فکر به او را نمیگذرانند، ابراز ناامیدی میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که نمیتواند از غم محبوبش رهایی یابد و ظلمت فراق او را به شدت آزردهخاطر کرده است.