شمارهٔ ۱۰۵۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با درد دلپذیر تو درمان چه میکنم
بی وصل روح بخش تو من جان چه میکنم
چون رنگ و بوی زلف و رخت در دماغ ماست
ای نور دیده طرف گلستان چه میکنم
با سرو قامتت که ز چشمم نمیرود
من سرو ناز و گوشه بستان چه میکنم
روزی به سهو بر من بیچاره برگذر
آخر ببین که با غم هجران چه میکنم
سرگشتهام به کوچهٔ وصلت ستمگرا
با ما بگو به عشق تو سامان چه میکنم
بی نکهت دو زلف تو عنبر کجا برم
بی لعل جان فزای تو مرجان چه میکنم
با نعمت وصال تو کوثر حکایتیست
با صیت خوش نوای تو دستان چه میکنم
در ظلمت دو زلف تو با پرتو جمال
آخر بگو که شمع شبستان چه میکنم
تا قدّ چون نهال تو بینم میان باغ
رفتار کبک و سرو خرامان چه میکنم
با دُرّ آبدار تو لؤلؤ کجا برم
با لعل دلفریب تو مرجان چه میکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر با صدای دلbroken عشق و محبت به معشوق سخن میگوید و احساس بیپاوندی و درد جدایی را بیان میکند. او از زیباییها و خصوصیات معشوقش مانند زلف و قامتش یاد میکند و به این فکر میکند که بدون او چه خواهد کرد. در واقع، شاعر در جستجوی پاسخ به این سوال است که زندگیاش بدون عشق و حضور معشوق چه ارزشی خواهد داشت و چگونه میتواند با غم و درد جدایی مقابله کند. او به تصویرسازیهای زیبا از معشوق و تاثیر او بر زندگی و احساسات خود میپردازد و عمق احساسات عاشقانهاش را به تصویر میکشد.