نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم

جز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم

بار عشق تو چو کوهست و تن از ضعف چو کاه

بیش ازین طاقت این بار ندارم چه کنم

دارم از جور تو بسیار شکایت لیکن

پیش کس زهرهٔ گفتار ندارم چه کنم

مشکل آنست که بیمارم و در درد غمش

جان فدا کردم و تیمار ندارم چه کنم

ساکن کوی تو گفتم که شوم یکباره

بر سر کوی تو چون بار ندارم چه کنم

تو نداری خبر از حال من خسته و من

طاقت زحمت اغیار ندارم چه کنم

جز غم دوست که پیوسته ندیمست مرا

در جهان مونس و غمخوار ندارم چه کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تنهایی و غم عشق صحبت می‌کند. او می‌گوید که هیچ یار و همراهی در دنیا ندارد و تنها بار سنگین عشق محبوبش را بر دوش می‌کشد. با وجود درد و رنجی که از دوری محبوبش دارد، نمی‌تواند از درد خود به کسی شکایت کند. او از ناتوانی و ضعفش در تحمل این عشق شکایت دارد و به این نتیجه می‌رسد که هیچ راهی جز تحمل این رنج‌ها ندارد. شاعر در نهایت می‌گوید که تنها غم عشق است که همیشه با اوست و هیچ همدم و مونس دیگری ندارد.