شمارهٔ ۱۰۶۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در این جهان دل خود را شکسته میبینم
چو زلف یار بر او باد بسته میبینم
تن ضعیف نزار بلاکش خود را
ز درد روز فراق تو خسته میبینم
بعیدم از رخ چون ماه تو تو رخ بنما
که ماه روی تو بر خود خجسته میبینم
امید بود دلم را که برخورَد ز وصال
ولی چو عهد تو بازش شکسته میبینم
به روی من نگشایی در وصالش را
چرا همیشه درِ این باب بسته میبینم
خیال بود که برخیزم از غمت لیکن
درون دیده خیالت نشسته میبینم
به چشم و روی تو سوگند میخورم که به باغ
مدام نرگس و گل گشته دسته میبینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل شکسته و ناراحتیهایش در دوری معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که در فراق معشوق، تنش به زحمت افتاده و روحش خسته است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از آرزوی وصال سخن میگوید، اما هر بار که امید به وصال دارد، ناامیدی و درد را دوباره تجربه میکند. او از این که درهای وصال همیشه بسته است، گلهمند است و به خیالاتش درباره معشوق اشاره میکند. در پایان، با وصف زیباییهای معشوق، حسرت و longing خود را بیان میکند.