شمارهٔ ۱۰۶۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نام تو قوّت دل و دینم
نظری کن به من که مسکینم
غم ایام بر دلم باریست
بس گران وز زمانه غمگینم
من ندانم چرا زمانه چنین
کمری بسته است بر کینم
فلک بی وفا بگو تا چند
جان بسوزی به جور چندینم
این جفاها که میکشیم از تو
جمله از بخت خویش میبینم
یک زمان از زمانه دم نزنم
که نه دردی ز غصّه برچینم
گوییا مادر زمانه مرا
کرده آن بی حفاظ نفرینم
که دلت خوش مباد از دوران
غصّه بر جان شدهست برچینم
زآنکه گشتم به عرصه چون شه مات
نیک سرگشته همچو فرزینم
تا به چند ای فلک تو بنشانی
گرد هجرانش بر جهان بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق و دردهای شخصی سخن میگوید. شاعر با نامی که قوت دل و دینش است، از مشکلات و غمهایی که بر دوش اوست، صحبت میکند. او از ظلم و بیوفایی زمانه شکایت دارد و احساس میکند که روزگار بر او سخت میگذرد. شاعر نمیداند چرا در چنین وضعیتی قرار دارد و گویی تحت نفرینی قرار گرفته است. او به ناکامیهای خود و غمهای شخصیش اشاره دارد و به نوعی از موانع و رنجهای زندگیش گله میکند، در حالی که امیدی به بهبود وضعیتش ندارد.