شمارهٔ ۱۰۶۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتم که عهد یار جفاجوی بشکنم
یاد وصالش آمد و بگرفت دامنم
از مهر روی خوب تو چون ذرّه ز آفتاب
سرگشته در هوای تو ای دلستان منم
سر درنیاورم به بهشت برین و حور
چون گشت خاک کوی تو جانا نشیمنم
آن ماه دلستان ز سر عجب و ناز گفت
او خوشه چین چرا شده آخر ز خرمنم
دادم جواب کای بت دلخواه نازنین
در سر چو نور دیده و جانی تو در تنم
پای دلم مقید زنجیر زلف تست
تا کی دو دست شوق ز هجران به سر زنم
بازآی تا به دامن وصلت زنم دو دست
جان جهان فدای رخ آن صنم کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر از تلاش برای فراموش کردن محبوب سخن میگوید، اما با یاد او دچار تردید و دلدادگی میشود. او از احساساتش نسبت به محبوب میگوید و اینکه هیچ چیز حتی بهشت و نعمتهای آن برایش اهمیت ندارد و فدای عشق محبوبش خواهد شد. در نهایت، او از محبوب میخواهد که برگردد تا بتواند از عشقش بهرهمند شود.