نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است

به شرح راست نیاید که غم از آن بیش است

ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن من

به جای هر سر مویی ز غم سری بیش است

مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانه

ولی ترحّم بیگانه بهتر از خویش است

برو تو ای دل بیچاره و به ترکش گوی

وفا مجوی ز یاری که او جفاکیش است

ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری

بگو که بی تو به کام دل بداندیش است

مرا به ملک جهان نیست جز غمت کاری

اگرچه خلق جهان را همه غم خویش است

یقین که گوشهٔ درویشی از دو عالم به

که پادشاه جهان پاسبان درویش است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به غم عشق و عواطف خود اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که غمش از عشق به محبوبش بسیار بیشتر از آن چیزی است که بتوان در کلام بیان کرد. از طعنه‌ها و سخنان دشمنان خود رنج می‌برد، اما می‌داند که غمش عمیق‌تر از این قبیل کدورت‌هاست. او حس می‌کند که ملال از آشنایان به او می‌رسد، ولی ترحم و همدلی از سوی بیگانگان را ارزشمندتر می‌داند. همچنین، دلش را به ترک وفاداری به یاری می‌سپارد که او را رها کرده است. در نهایت، او به عشقش به محبوب اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که غمش تنها کار او در این دنیا است و در نهایت، حقایقی از درویشی را مطرح می‌کند که در کنار پادشاهی نیرومند قرار دارد.