شمارهٔ ۱۱۱۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سرگشته در این عرصه ایام چو ماییم
فرزین صفت ای شاه به کوی تو گداییم
دردیست مرا در دل بیچاره و عمریست
تا از رخ جان پرورت ای دوست جداییم
هستی تو طبیب دل پُر درد ضعیفم
از لطف جهان بخش تو محتاج دواییم
عشق تو چو کوهست و تن غمزده کاهی
آخر تو بگو چون به غم عشق برآییم
من خاک ره شوقم و تو سرو روانی
در حسرت بالای تو سرگشته چو ماییم
ماییم و نوای غمت و برگ غریبی
آخر نظری کن تو که بی برگ و نواییم
گر جان به اشارت طلبی از من مهجور
ما منتظر و بندهٔ فرمان شماییم
گم کرده رهم لیک مرا گفت سروشی
از جاده مشو دور که ما راهنماییم
تو شاه جهانبانی و من مور ضعیفم
دربان تو را بندهٔ درگاه نشاییم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از احساس تنهایی و longing خود صحبت میکند و به محبوبی میپردازد که برایش عزیز و مهم است. او احساس میکند که با وجود درد و رنج در دل، نمیتواند از محبوبش جدا شود. شاعر خود را همچون گدایی در کوی محبوب توصیف میکند و از سوز عشق و نیاز به حضور او سخن میگوید. او عشق را به کوهی استوار و خود را به کاهی ضعیف تشبیه میکند و از این که چطور میتواند بر غم عشق فائق آید، میپرسد. در نهایت، او معتقد است که همچون دمی در درگاه محبوبش، در انتظار محبت و نگاه اوست. این شعر تصویری از عشق و بندگی و نیاز عمیق به وجود محبوب ارائه میدهد.