شمارهٔ ۱۱۲۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای صبا نیست به عالم چو قدش سرو روان
تو برو وز من خاکیش سلامی برسان
چون سلامش برسانی ز من خسته بگو
که مرا از غم ایام فراقت برهان
یا رب آن شب چه شبی باشد و آن روز چه روز
که درآید ز در بخت من آن سرو روان
آفتابست رخ روشن جان پرور تو
تا به کی ذرّه صفت از تو شوم سرگردان
دل فکندم به بلای سر زلفت بازآی
تا کنم در سر کار تو سر و جان جهان
بلبلا باد صبا گل ز تو بربود و برفت
چارهای نیست بجز صبر برو قصّه مخوان
گفتم آن دلبرم از روی کرم بازآید
واپس آمد چو بدیدیم همان بود همان
بود در خاطر من کاو ز جفا برگردد
بر وفا و کرم دوست نه این بود گمان
رحمتی بر من دلخسته کن ای بی رحمت
گر به دل دوست نداری تو بدارم به زبان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف محبوبی میپردازد که همچون سروی خوش قامت است. او از صبا میخواهد تا سلامش را به محبوب برساند و از او میخواهد که او را از غم جدایی نجات دهد. شاعر به شدت به یاد محبوبش است و آرزو میکند که روزی دوباره او را ببیند. او از احساس دلتنگی و سرگردانیاش در عشق سخن میگوید و از محبوب میخواهد که رحمتی بر او کند و به او بازگردد، هرچند که امیدوار است که محبت و وفا از محبوبش دریافت کند. در نهایت، او به ناامیدی خود از وفای دلبر اشاره میکند و از بیرحمی او مینالد.