شمارهٔ ۱۱۳۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مکن تو روی چو خورشید خود ز ما پنهان
که نیست بر دل سرگشته ام جفا پنهان
به جان رسید دل از درد دوریت یارا
مکن به درد دل خستهام دوا پنهان
بیا به غور دل خستهام برس روزی
که درد عشق نمیدارم از شما پنهان
مگر که درد دلم پیش تو صبا گوید
چو نیست راز دل خلق از صبا پنهان
اگر گنه ز من و گر خطا بود از تو
بیا که مینتوان داشت ماجرا پنهان
مکن تو تکیه به سالوس و زرق تا دانی
که نیست در دو جهان هیچ از خدا پنهان
به غور حال تو بیگانه واقفست و کنون
همی کنی غم دل را به آشنا پنهان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دردهایی است که معشوق به دل عاشق وارد میکند. شاعر از معشوق میخواهد که خود را پنهان نکند و دردی که از دوری او دارد را درک کند. او تأکید میکند که هیچ چیزی جز عشق و دردش از او پنهان نیست و حتی اگر گناهی از او سر زده باشد، نمیتواند این ماجرا را پنهان کند. در نهایت، شاعر به حقیقتی اشاره میکند که هیچ چیز از خداوند پنهان نیست و از بیخبری دیگران دربارهی درد و غم خود هم شکایت دارد.