نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

از شب وصلت دل ما شاد کن

یک دمک آشفته دلان یاد کن

داد دلم چون ندهی دلبرا

کیست که گفت این همه بیداد کن

بنده ز جانت شده‌ام رایگان

بهر خدا از غمم آزاد کن

بلبل جان وقت گل آمد خموش

از چه شدی، ناله و فریاد کن

روز زمستان بشد و از بهار

گشت جهان خرّم و دل شاد کن

گر ندهد کام دلت روزگار

رو به در شاه جهان داد کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از معشوق می‌خواهد که دلش را شاد کند و لحظاتی را به یاد محبوب سپری کند. او از درد و رنج دلخود صحبت می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به خاطر خدا او را آزاد کند. شاعر همچنین به بلبل اشاره می‌کند که در زمان گل‌خوشی سکوت کرده، و از معشوق می‌خواهد که ناله‌ها و فریادهایش را به خاطر آورد. او همچنین به تغییر فصل‌ها اشاره می‌کند و می‌خواهد که دنیای شاداب و دل‌نشین را تجربه کند. در نهایت، از محبوب می‌خواهد که به او کام دل را روزگار بدهد.