نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کن

وز بند روز هجر خود یک دم مرا آزاد کن

کاشانهٔ جان من غمگین خرابست از غمت

بازآ به عدل وصل خود کلّ جهان آباد کن

دل بردی از دستم ولی افکندی‌اش در پای غم

آخر که گفتت دلبرا با ما همه بیداد کن

یک دم فراموشم نه‌ای از دل که دل خود جای تست

آنگه که بشکیبد دمی آخر ز لطفش یاد کن

گر خانهٔ عشق رخش معمور می‌خواهی دلا

دل بر جفای او بنه پابستش از بنیاد کن

تا کی کشی ای دل جفا از جور یار بی وفا

از غایت بیداد او رو در جهان فریاد کن

از دست جورت خون دل از دیده می‌بارم مدام

گر نیست رحمی بر منت بر اشک مردم‌زاد کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزلی سرشار از احساسات عاشقانه و غم انگیز است. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که او را از غم و دوری رهایی بخشد و با وصال خود او را شاد کند. شاعر حال و روز خود را غمگین توصیف می‌کند و از معشوق می‌خواهد که دوباره به او بازگردد تا جهانش آباد شود. او احساس می‌کند که دلش را معشوق ربوده و این عشق برایش رنج آور شده است. شاعر از جفای معشوق می‌گوید و دلش پر از درد و اشک است؛ او به یار بی‌وفا می‌تازد و از او می‌خواهد که به حال دل عاشقان بیندیشد و رحمی کند. در نهایت، شاعر فریاد می‌زند که دیگر نمی‌تواند این درد را تحمل کند و ژرفای رنج خود را بیان می‌کند.