شمارهٔ ۱۱۷۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن خوشدلی کجا شد و آن روزگار من
وآن قامت چو سرو روان نگار من
کارم ز دست رفته و بارم ز غم به دل
از روی مرحمت نظری کن به کار من
زان رو به کوی دوست گذارم نمیفتد
بگرفت اشک دیدهٔ من رهگذار من
غم دامنم گرفت به دست جفا از آنک
یک لحظه غم نمیخوردم غمگسار من
ای نور هر دو دیده ز هجران روی تو
آشفته همچو زلف تو شد روزگار من
بودم ز لعل بادهٔ تو مست و بی خبر
بشکست چشم مست تو جانا خمار من
زاری من گرفت جهانی به هجر و او
هرگز نظر نکرد به احوال زار من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد روزهای خوشی میافتد که در کنار محبوبش سپری کرده است. او از احساسات غم و اندوهی که اکنون بر او سایه افکنده، صحبت میکند و از محبوبش میخواهد نگاهی به وضعیت او بیندازد. او از رنجی که غم جدایی به او وارد کرده است و چگونگی تأثیر آن بر وضعیتش سخن میگوید. شاعر به زیبایی محبوبش و تأثیر آن بر زمان و حال خودش اشاره کرده و میگوید که هرگز کسی به حال زار او توجه نکرده است. در نهایت، احساس دلتنگی و نابسامانی ناشی از جدایی را به تصویر میکشد.