شمارهٔ ۱۲۱۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
باد صبا جان میدهد در آرزوی روی تو
باشد که روزی بگذرد اندر شکنج موی تو
بر بوی آن تا روی تو بیند کسی از بامداد
ای خاطر صاحبدلان ساکن شده در کوی تو
صبحم نسیمی مشک بیز آمد ز جایی آشنا
لیکن ندانم عنبرست یا غالیه یا موی تو
چون خاکِ راهم در غمت افتادهام پیش رهت
هم لحظهای درما نگر ای چشم جانها سوی تو
بر روی همچون ماه تو آرام جان ما بگو
تا کی بود حال دلم آشفته چون گیسوی تو
هرچند چون اشکم ز چشم افکندهای جان و جهان
از جان منم چون ماه نو پیوسته چون ابروی تو
گرچه ز جور مدّعی مهجور از آن حضرت شدم
لیکن دل مسکین شده پیوسته همزانوی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر به عشق و آرزوهایش نسبت به معشوقهاش میپردازد. باد صبا را ناامید و در آرزوی دیدار چهره محبوبش توصیف میکند و امید دارد که روزی بتواند به موهایش دسترسی پیدا کند. او از بوی خوش صبح سخن میگوید که یادآور محبوبش است، اما نگران است که آیا این بو از عطر او یا مویش است. شاعر در غم محبوبش به خاک افتاده و از چشم او به عنوان درمان جانش یاد میکند. او میخواهد بداند تا کی دلش آشفته خواهد بود، چون اشتراک حالت دلش را با گیسوی محبوب بیان میکند. در نهایت، او از دوری و جدایی از معشوقش رنج میبرد، اما دلش همچنان به او متصل و وابسته است.