شمارهٔ ۱۲۱۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من ندیدم ای دل سرگشته جز بیداد ازو
میکنم هر لحظهای صد داد و صد فریاد ازو
جز غم و اندوه ازو حاصل نشد هرگز مرا
ای مسلمانان شبی هرگز نگشتم شاد ازو
جان من در آتشِ هجرانِ محبوبان بسوخت
بس که در سر هر دمم سودای خام افتاد ازو
بر سر خاک رهم بنشاند و زد آتش به ما
نیست باری این زمان در دست من جز باد ازو
دل جوابم داد گفتا این سخن با دیده گو
زآنکه میباشد همشیه عشق را بنیاد ازو
چون ز دست دیده و دل من در آب و آتشم
دیده را در خون کنم و آنگه کنم فریاد ازو
آنکه این عیار شهرآشوب با ما میکند
گر مرا عاری بود هرگز نیارم یاد ازو
گشتم از جان بندهٔ آن قد و بالا در جهان
زآنکه شد در بوستان سرو چمن آزاد ازو
چون به بستان بگذرد روزی به ناز آن سروناز
از قد افتد بی تکلف قامت شمشاد ازو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود درباره عشق و جدایی از محبوبش میپردازد. او میگوید که جز رنج و غم از عشق چیزی نصیبش نشده و هر لحظه فریاد میزند که از این وضعیت راضی نیست. جانش در آتش عشق میسوزد و هیچ چیزی جز باد در دست ندارد. او به دوستانش (مسلمانان) اشاره میکند که هرگز شادی را در این عشق تجربه نکرده است. همچنین، دلش به او میگوید که عشق همیشه پایه و اساس دارد و او در بین درد و آتش، فریاد میزند. در نهایت، شاعر به زیبایی و آزاد بودن محبوبش در جهان اشاره میکند و به تنهائی و دردهای خود در نبود او میپردازد.