شمارهٔ ۱۲۲۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تشنه درد فراقت منم ای جان دردِه
جرعه ای زآن لب لعلت که کند ما را بِه
دلم از تیغ فراق رخ تو مجروحست
مرهمی از شب وصلت به من بی دل نِه
این سخن چون بشنید از من مسکین فیالحال
تُرک سرمست برآشفت و کمان کرد به زِه
تیر مژگان به کمان خانه ابروش نهاد
آنچنان بر دل ما زد که فلک گفتا زه
دیده بگشای و نظر سوی من خسته فکن
که مرا رنگ رخ از هجر تو شد همچون به
گفته بودند زکاتی تو بخواه از حسنش
بوسهای خواستم از لعل لبش گفتا ده
گفتم از لطف خدا چون تو جمالی داری
خطر چشم بدان را تو زکاتی میده
روزگاری عجب و خلق جهان بوالعجبند
نشناسند کسی را که که که بود که مه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و درد فراق معشوق سخن میگوید. او به شدت تشنهٔ وصال محبوب است و از دوری او رنج میبرد. دلش زخمهای فراق را تحمل نمیکند و به مرهمی نیاز دارد که در شب وصال به دست آید. شاعر میگوید وقتی این احساسات را بیان کرد، معشوق با خشمی دلربا برآشفته شد و دل او را با تیر مژگانش هدف قرار داد. شاعر از حسرت و longing خود نسبت به زیبایی و الطاف معشوق میگوید و به زیباییهای او اشاره میکند. در نهایت، او به تعجب و حیرت از اوضاع جهان و نادانی مردم از ارزش واقعی افراد اشاره میکند.