شمارهٔ ۱۲۳۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بنفشه چون سر زلف بتان سر افکنده
به پیش زلف تو نرگس ز جان شده بنده
نیازمند وصال تواَم مرا بنواز
که نیست بنده مسکین به هجرت ارزنده
به جان تو که ازین بیشتر به درد فراق
دلم مکن چو سر زلف خود پراکنده
گرم شبی بنوازی به وصل جان پرور
لب جهان کنم از وصل دوست پُر خنده
وصال عید و شب شادیست و فصل بهار
به روزگار همایون و بخت فرخنده
دعای جان تو گویم ز جان که بر دو جهان
مدام سایه لطف تو باد پاینده
هرآنکه هست ترا دوست در جهان خرّم
حسود جاه تو را هر دو دیده برکنده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره میکند و احساس عشق و نیاز خود به وصال او را ابراز میکند. او با غم فراق و درد جدایی میسوزد و از معشوق خود میخواهد که به او توجه کند. وصال با معشوق را به بهار و شادی تشبیه میکند و دعا میکند که دوستی و لطف معشوق بر زندگیاش سایه افکند. شاعر به محبت دیگران نسبت به معشوق اشاره میکند و حسودان را نکوهش میکند. در مجموع، این شعر تمایل عمیق عاشقانه و آرزوی وصال را به تصویر میکشد.