نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دو دیده بر سر راهت نهاده‌ام بازآی

بلا و غصّه ازین بیش بر جهان مفزای

بگیر دست ضعیفم به وصل خویش شبی

مبر چو گیسوی پرتاب خویشتن در پای

اگرچه عهد ببستی ولی یقینم بود

که هر سخن که بگویی نیاوری بر جای

بیا و یک نظر از روی مهر با ما کن

که هست روی چو خورشید تو جهان آرای

قسم به چشم چو آهوی تو که سرمستم

به بوی آن دو سر زلف شوخ غالیه‌سای

به روی و موی تو آنگه به طاق ابرویت

به بوس آن دو لب لعل و شهد شکرخای

گر از فراق تو جانم به لب رسید از غم

ز روی لطف ترحّم کن و شبی بازآی

که تا به دیده تحقیق بنگری در ما

که بی تو چون بگدازم به هجر جان فرسای

ز دست روز فراقت چو چنگ بخروشم

به حسرت شب وصلت ز ناله‌ام چون نای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با طلب دیدار معشوق به او خطاب می‌کند و از او می‌خواهد که دوباره بازگردد. او به غم و رنجی که از نداشتن معشوق به دل دارد، اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که دستش را بگیرد و به وصالش برساند. شاعر همچنین از عهد و پیمان‌هایی که بینشان وجود دارد سخن می‌گوید و اعتقاد دارد که معشوق نتوانسته به قول‌هایش عمل کند. او از زیبایی‌های معشوق، مانند چهره و موهایش، سخن می‌گوید و احساسات عمیقش را نسبت به او بیان می‌کند. در نهایت، شاعر از معشوق می‌طلبد که در برابر غم فراق، به او ترحم کند و یک شب دوباره نزد او بازگردد.