نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که بی تو ندارد دل من اسبابی

به هر جهت که نظر می‌کنم به هر بابی

به چشم شوخ تو سوگند می‌خورم شبها

نیامده‌ست به چشمم ز عشق تو خوابی

لب تو چشمه نوش است و من چنین تشنه

به جان تشنه فروهل ز لعل خود آبی

سر دو زلف تو تاب دل من مسکین

مده به زلف پر آشوب خویشتن تابی

که بیش از این نبرد دل ز مردم هوشیار

چرا که بحر غمت [را] نبوده پایابی

شب دو زلف تو تاریک و ره نمی‌دانم

مگر برآیدم از روی دوست مهتابی

مرا تو مردمک دیدهٔ جهان بینی

که دیده سجده دو کس را دورن محرابی

به درد دل ز طبیبم طلب کردم

مرا ز لعل تو فرمود جام جّلابی

جواب داد که در صبر کام می‌یابند

به جان تو که مرا نیست بیش ازین تابی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلتنگی و عشق خود به محبوبش سخن می‌گوید. او می‌گوید که بدون وجود محبوب، دلش آرامش ندارد و هر زمان به او فکر می‌کند، خواب و آرامش را فراموش می‌کند. لب محبوبش را مانند چشمه‌ای شیرین می‌داند و خود را در برابر تشنگی عشقش عاجز می‌بیند. وی از زلف‌های محبوبش صحبت می‌کند که دلش را به هم می‌زند و می‌گوید که به خاطر غم و دل‌تنگی‌اش نمی‌تواند تاب بیاورد. در نهایت، شاعر به سختی‌های عشق اشاره می‌کند و از طبیب در مورد درد دلش کمک می‌طلبد، جایی که پزشک به او می‌گوید با صبر می‌تواند به آرامش برسد، اما او می‌گوید که توان تحمل بیشتری ندارد.