شمارهٔ ۱۲۷۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتم ز جور دوست بگویم حکایتی
نگذاردم وفا که نویسم شکایتی
دردم نمیرسد ز فراقش به آخری
شوقم چو جور دوست ندارد نهایتی
در ملک دل که بود خراب از جفای چرخ
سلطان عشق باز برافراشت رایتی
من منتظر نشسته چه باشد که بنگری
در حال این شکسته به چشم عنایتی
جانم به لب رسید ز دست جفای تو
وقتست اگر کنی دل ما را رعایتی
کار جهان خراب شد از جور روزگار
معلوم کردهای و نکردی حمایتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به مشکلات ناشی از خیانت و بی وفایی معشوق اشاره میکند. او از درد فراق معشوق میگوید و مدعی است که شوق او هرگز پایان نمییابد. دلش از بیوفایی زمانه خراب است و در عشق به دنبال پرچم امیدی است. شاعر همچنین از بیتوجهی معشوق به حال ناگوار خود ابراز ناراحتی میکند و به او میگوید که جانش به لب رسیده و امیدوار است که دل او را به حال خود بگذارد. در نهایت، او نگران خرابی کار جهان از ظلم روزگار است و به کمتوجهی معشوق اشاره میکند.