شمارهٔ ۱۲۸۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم ز دست ببردی و جان به سر باری
بگو که با من بیچاره خود چه سر داری
نه کامم از لب لعلت روا کنی شبکی
نه یک زمان غمم از دل به لطف برداری
دلم ز دست ببردی مرا امان ندهی
ستمگرا نه چنین است رسم دلداری
به ریش ما ننهادی تو مرهمی از وصل
به تیغ هجر بکشتی مرا بدین زاری
تویی که یاد من خسته سالها نکنی
منم که با تو قرینم به خواب و بیداری
هزار بی دل همچون منت به عالم هست
چه باشد ار من بیچاره را نگه داری
به غور حال جهان کی رسی چو رفت از دست
عزیز من تو نداری سر جهانداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و رنجی است که شاعر به خاطر جدایی از محبوبش احساس میکند. او از ستمگری محبوب شکایت دارد که به جای دلجویی، بیشتر او را آزار میدهد. شاعر میگوید که نه تنها امیدی به بهبود حالش نیست، بلکه محبوبش حتی یاد او را هم فراموش کرده است. او به وضعیت خود و دلشکستگیاش اشاره میکند و میپرسد که چرا باید اینگونه با او رفتار شود در حالی که او همیشه به محبوبش فکر میکند. در نهایت، شاعر از ناتوانی در درک حال جهان و جداییاش از محبوب میگوید.