شمارهٔ ۱۲۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دلم دیده به رویی خوب بستهست
ز جستجوی هرکس باز رستهست
چو زلف سرکشت آشفته حالیست
چو لعل می پرستت می پرستست
سر زلف سیاهت را وطن ساخت
جزاک الله به نامی نیک جستهست
دو زلف تو پریشان حال چون من
مدامت نرگس مخمور مستست
رخت بنمای تا روشن شود چشم
که دیدار رخت بر ما خجستهست
بسان بندگان بس سرو آزاد
به خاک راه از آن بالا نشستهست
همیشه جامهٔ مهرت نگارا
به بالای دل ما نیک چستست
دل سنگین من در آرزویت
پریشان حال و سرگردان و خستهست
به باغ جان بسی سرو سمن بوی
که پیش قامت رعناش پستست
گل رویش به دست دیگران است
دل و جان جهان از خار خستهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به زیباییهای محبوب خود اشاره میکند و از احساسات عمیق و درد دل ناشی از دوریاش از او سخن میگوید. او به زلفهای آشفته و چهرهی دلربای محبوبش اشاره میکند و از آرزوی دیدار او میگوید. شاعر با کلمات زیبا و استعارههای دلنشین، حالت پریشانی و longing خود را نسبت به محبوبش بیان میکند و میخواهد که محبوب نشان دهد تا چشمش روشن شود. او در پایان به زیباییهای طبیعت و احساساتش نسبت به محبوب میپردازد و ناتوانی خود را از دوری و جدایی ابراز میکند.