شمارهٔ ۱۲۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا سریست که بی باده نیک سرمستست
مرا دلی که به زلفین دوست پابستست
مرا به روی چو ماه تو اشتیاق تمام
به جان تو که چو ابروی دوست پیوستست
خوشا دلم که وطن کرد حلقهٔ زلفت
ز گفتگوی بلای زمانه وارستهست
دلم ببرد بگفتم که باز پس ده دل
بگفت در سرشست دو زلف پابستست
چو در چمن گذر آرد قد چو شمشادت
به پیش قامت سرو تو نارون پستست
چو حلقه بر در او سرزنش خورم دانم
جواب میدهدم کاو میا که در بستهست
اگرچه وعده به وصلش چو زلف میفکند
مرا به جای سر زلف باد در دستست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و جذابیت معشوقش اشاره دارد. او احساس میکند که بدون شراب هم میتواند خوشحال باشد زیرا عشق و زیبایی معشوقش او را مست کرده است. دل او به زلف معشوق گره خورده و این ارتباط برایش بسیار معنایی و ارزشمند است. او همچنین از زیبایی معشوقش سخن میگوید و به مقایسه او با دیگران میپردازد و نشان میدهد که او چقدر برایش خاص و بینظیر است. با این حال، دلش همچنان در انتظار وصال معشوق است، حتی اگر این وصال به نظر غیرممکن بیاید. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، عواطف عمیق خود را نسبت به عشق و معشوقش ابراز میکند.