شمارهٔ ۱۲۹۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه باشد ار ز من خسته دل تو یاد آری
ز روزگار وصال و ز عهد دلداری
مکن تو عهد فراموش و مگسل آن پیمان
مکش چو سرو سر از ما اگر وفا داری
ز جور و غصه بیازردهای دل ما را
چه باشد ار ز وصالم به لطف باز آری
ندادیام شبکی کام دل ز لعل لبم
ببردی از من بیچاره دل به عیاری
عزیز مصر دل خلق عالمی بودم
مکن چنین، به عزیزان کسی کند خواری؟
به خواب دیدهام آن روی همچو ماهوشش
چه باشد ار بنماید دمی به بیداری
به چشم مست و سر زلف دل ز ما بربود
نداد کام دل ما زهی سیه کاری
نهاد بار جهان بر دل من آن دلبر
وفا نکرد و جفا میکند به سر باری
منم تو را ز جهان بندهای بدار مرا
که آن زمان به تو زیبا بود جهانداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که اگر هنوز به او فکر کند و یاد روزهای خوب را زنده کند، دل او را شاد خواهد کرد. او از معشوق میخواهد که پیمان عشق را فراموش نکند و دلتنگیهای دلزده را کم کند. شاعر به یاد روزهایی که در کنار هم بودند اشاره میکند و از بیوفایی و غم ناشی از جدایی میگوید. او خود را بنده عشق معشوق میداند و از او میخواهد که وفا کند و به درد و رنجی که بر دلش گذاشته، پایان دهد. شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید و از او میخواهد که یادش را فراموش نکند.