شمارهٔ ۱۲۹۷ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری
یک دم خیال رویش از خود جدا نداری
ای دل به درد هجران تا کی صبور باشم
ای نور هر دو دیده ترس از خدا نداری
کارت جفاست بر من تا کی توان کشیدن
مشکل که یک سر مو در دل وفا نداری
این درد با که گویم مسکین دل جفاکش
چون نزد او رسولی بیش از صبا نداری
تا گویدش که جانم بر لب رسید از غم
زین بیش جور بر من دانم روا نداری
من جز وفا گناهی بر خود نمیشناسم
لیکن تو بر ضعیفان غیر از جفا نداری
سلطانیِ جهان شد بر تو مقرّر ای دل
لیکن چه سود چون تو میل گدا نداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عواطف عمیق دلبستگی و درد عشق صحبت میکند. شاعر به دلش میگوید که درد عشق را میداند اما درمانی ندارد. او از جدایی و هجران شکایت میکند و میپرسد تا کی باید صبور باشد. دلش در عذاب است، ولی عشق را فراموش نمیکند. شاعر احساس میکند که با وجود وفاداری، تنها جفا از محبوبش میبیند و هیچ کس را ندارد که عواطفش را با او در میان بگذارد. او میخواهد بگوید که زندگیاش به عشق وابسته است، اما محبوبش هیچ توجهی به او ندارد و این برایش بسیار دردناک است. در نهایت، از بیتوجهی محبوب و نداشتن میل او به محبت شکایت میکند.