نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

حاش‌لله که مرا جز تو بوَد دلداری

یا دلم غیر غم عشق گزیند یاری

غم حال من بی دل بخور امروز که نیست

به جهانم بجز از عشق رخت غمخواری

زارم از عشق رخ خوب تو دریاب مرا

مکن آزرده خدا را به جفا بازاری

گفتمش قصد دل و دین من آخر چه سبب

کرده ای، ای دل و دینم تو بگو گفت آری

گفتم ای جان ز گلستان وصالت هرگز

چون ندیدم من دلخسته مگر جز خاری

از چه رو این همه بیداد پسندی بر من

گر نوازیم همانا که نباشد عاری

گرچه از حال من خسته جگر بی خبری

جان شیرین به سر عشق تو کردم باری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد و رنج ناشی از آن است. شاعر از غم و اندوهی که در اثر عشق به معشوق دارد صحبت می‌کند و می‌گوید که هیچ کسی جز محبوبش نمی‌تواند دلش را آرام کند. او احساس خستگی و بی‌خبر بودن از حال خود را بیان می‌کند و از محبوبش تقاضا دارد که به او توجه کند. شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که عشق او به معشوق بسیار عمیق و غیرقابل چشم‌پوشی است و حتی اگر محبوبش به او آزاری برساند، باز هم دلش را به عشق او داده است. در نهایت، شاعر از بیدادگری‌ها و دردهایی که در این مسیر تحمل کرده، می‌گوید و از محبوبش می‌خواهد که درک کند که جانش به خاطر عشق او فدای شده است.