نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱۲ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فدای جان منست آن نگار چون حوری

بگو چگونه توان کرد از رخش دوری

به جان رسید دل من ز درد روز فراق

از آنکه هست دلم را دوای مهجوری

طبیب درد دلم را دوا نکرد و برفت

که نیست جز شب وصلش دوای رنجوری

ز شهد لب چو کنم نوش می بدادم نیش

چه چاره چون که ترا نیست خوی دل جوری

بهشت و جنّت و حور و قصور بی رخ تو

چگونه در نظر آید مرا تو منظوری

دلا هوای بلندست از جهان ما را

ز شاهباز نیاید مزاج عُصفوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و فراق است. شاعر از معشوق خود، که به زیبایی حوریان تشبیه شده، می‌گوید و درد و رنج جدایی از او را بیان می‌کند. او احساس می‌کند که تنها در کنار معشوقش آرامش و دوای دردهایش را می‌یابد و دوری از او باعث عذابش شده است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید بدون حضور او، همه زیبایی‌های دنیا بی‌معناست. در نهایت، شاعر حسرت پرواز و بلندی را در دل دارد و از حالتی که در آن گرفتار است، ابراز ناامیدی می‌کند.