شمارهٔ ۱۳۰۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چه شود گر فکند بر من مسکین نظری
یا بپرسد ز دل سوخته خرمن خبری
روز من تیره شد از جور فراقت صنما
شب هجر تو همانا که ندارد سحری
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ورنه بسیار بجویی و نیابی اثری
به قیامت ز لحد نعره زنان برخیزم
چو سر خاک من ای دوست گذاری گذری
گر به جان من بی دل دگری هست تو را
من بیچاره به جای تو ندارم دگری
جان ز من خواسته بودی صنما شرمت باد
چون فرستم بر جانانه چنین مختصری
به جهان ماه ندیدم که نهادهست کلاه
سرو هرگز نشنیدم که ببندد کمری
قدمی بر سر بیمار نه ای جان و جهان
تا به هر گام به پای تو فشانیم سری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد. او آرزو میکند که معشوق نگاهی به او بیندازد و از حال دلش بپرسد. شاعر از درد و رنج ناشی از دوری معشوق سخن میگوید و میگوید که این دوری روزها و شبهایش را سیاه کرده است. او از معشوق میخواهد که اگر امکان دارد، آنرا جستجو کند و در غیر این صورت، باید بداند که سرنخی از او پیدا نخواهد کرد. شاعر همچنین از عواقب جدایی و بیخبری از معشوق میگوید و به حسرتهای عمیقش اشاره میکند. در نهایت، عشق را به اندازهای میستاید که جانش را به خاطر معشوق میخواهد و بر آن است که هیچ چیز دیگری برای او مهم نیست.