شمارهٔ ۱۳۱۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دل بردهای از دست من ای کان لطف و دلبری
بردی جفا از حد بگو تا چند خون دل خوری؟
ای ماه و ای پروین من و ای دنیی و ای دین من
گفتم مگر جانی به تن لیکن ز جان شیرینتری
تا کی گدازم همچو زر در بوته هجران تو؟
دل را چو سندان کردهای آموختی آهنگری
ما را که طاقت طاق شد در آرزوی روی تو
مسکین تن مهجور را جانا چو جان اندر خَوری
دل بردهای از دست ما رو کردهای از ما نهان
آخر نهان تا کی شوی از دیدهٔ ما چون پری؟
بر درد درمانم بکن مسکین و حیرانم مکن
در آرزوی روی خود کردی مرا از دل بری
گرچه ز ما دوریّ و میدانی که اندر تن مرا
جانیّ و از جان خوشتری هستی جهانی دلبری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از معشوق خود میگوید که دل او را به شدت ربوده است و از درد جدایی رنج میبرد. معشوق که همچون ماه و ستارهای درخشان توصیف شده، به او جفا کرده و گویی بر جدایی او میافزاید. شاعر از احساس عمیقش نسبت به معشوق میگوید و اینکه چگونه در آرزوی روی او در عذاب است. او میخواهد بداند چرا معشوق از او دوری میکند و این دوری را تحمل نمیکند. در نهایت، شاعر میخواهد که معشوق به درد او پاسخ دهد و از او بخواهد که در کنار او باشد، چرا که معشوق برای او مهمتر از جانش است.