نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۴۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بتا تا کی کنی این سرگرانی

چرا با ما چنین نامهربانی

زدم در دامن لطف تو دستی

چو گرد از دامنم تا کی فشانی

درون خستگان هجر مخراش

به تیغ زجر جانا تا توانی

مرا بر دل غم عشقت قضا بود

که گرداند قضای آسمانی

تن مسکینم از چشم تو آموخت

دوای نور چشمم ناتوانی

بیا بر دیدهٔ ما جای خود کن

که ما خاکیم و تو سرو روانی

بیا کاندر سر کار تو کردم

من مسکین تن و جان و جوانی

تو را باشد فراوان بنده لیکن

نباشد چون منت یک بنده جانی

ندارم در جهان غیر از تو یاری

ز روی عجز گفتم تا تو دانی

اگرچه فارغی از حال زارم

به جان تو که چون جان جهانی

بیا خوش دار ما را یک زمانک

نگارینا به جام ارغوانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر ناله و شکایت می‌کند و از معشوق می‌خواهد تا به حال و روزش رحم کند. او از سردی و نامهربانی عشق صحبت می‌کند و به دلتنگی و دردهای ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر به عشقش عشق و جان داده و درخواست می‌کند که معشوق لحظه‌ای او را درک کند و محبتش را نثارش کند. او خود را در برابر عشق زخم‌خورده و فاقد یاری می‌بیند و تنها امیدش به معشوق است. در نهایت، از معشوق می‌خواهد تا برای لحظه‌ای هم که شده به او توجه کند و شادی را به زندگی‌اش بازگرداند.