نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۴۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تو مرا دردی و تو درمانی

نور چشمی و راحت جانی

من ندارم بجز تو در عالم

هیچکس جان من تو می‌دانی

جان به پای تو کردم از سر شوق

تا به کی دست بر من افشانی

تا دو دیده به زلف تو بستم

نشدم خالی از پریشانی

برده‌ای خواب و هوش و صبر و قرار

از من ای دلپذیر تا دانی

دل ببردی و قصد جان کردی

نازنینا به چشم و پیشانی

جان و دل در سر غمت کردم

من مسکین ز روی نادانی

تو ندانی غمم مگر روزی

که به درد فراق درمانی

آبرو برده‌ای مرا تا کی

بر سر خاک راه بنشانی

آتش عشق تو ز باد هوا

شد فروزان نگار روحانی

تو سبک روحی و لطیف و ظریف

چون کنم بیش ازین گرانجانی

تو خداوندی و جهان از جان

بر درت هست بنده جانی

من جهان در سر غمش کردم

فارغ آن دلبر از جهانبانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عشق و درد و اندوه ناشی از فراق می‌گوید. شاعر عشق خود را به معشوق بیان می‌کند و او را درمان دردهایش می‌داند. او به شدت به معشوق وابسته است و زندگی‌اش را بدون او بی‌معنا می‌بیند. احساساتی چون عشق، جنون و پریشانی در این اشعار به وضوح دیده می‌شود و شاعر به معشوق می‌گوید که تا زمانی که او را در کنار خود ندارد، درد و غم ادامه خواهد داشت. همچنین، شاعر از سختی‌ها و رنج‌هایی که در این عشق متحمل شده، سخن می‌گوید و امیدوار است که روزی معشوق از حال او آگاه شود و به درد فراق او پی ببرد. در نهایت، او به لطافت و زیبایی معشوق اشاره کرده و خود را بنده او می‌داند.