نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به دل چو سنگدلانی به مهربانی سُست

ز عهد دور به غایت، به دلریایی چُست

به جست و جوی تو عمر عزیز کردم صرف

به اختیار جدایی ز ما نباید جُست

نمی‌رود ز مقابل نهال قامت دوست

خیال قد چو سروت ز دیدهٔ ما رُست

گزید بر من بیچاره دلبری دیگر

وفا نکرد و دو چشم از حیا و شرم بشَست

هزار صورت مهوش اگر بود به جهان

ز دلبران طلبیدن وفا و عهد نخست

اگر به حسن بود یوسف زمانه کسی

چه چیز ارزد اگر ناید او به عهد درست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از سادگی و مهربانی دل می‌گوید که در برابر سختی‌ها آسیب‌پذیر است. او عمر خود را در جستجوی معشوق سپری کرده و نمی‌خواهد جدا شود. وجود محبوبش همچون درختی است که از دید او دور نمی‌رود. شاعر از دلبر جدیدی که به او عشق ورزیده، اما وفای به عهد ندارد، گلایه می‌کند و به زیبایی‌های ظاهری دیگران اشاره می‌کند. او همچنین بر این نکته تأکید دارد که زیبایی واقعی زمانی ارزشمند است که با وفا و صداقت همراه باشد.