شمارهٔ ۱۳۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شوقم به روی دلبر خود بی نهایتست
زان رو که حسن روی بت من به غایتست
با من خطاب کرد که عاشق ترا که گفت
دانم خطاب وی که ز روی عنایتست
گویند شمع نیست به مجلس چه میکنی
مهر رخ چو ماه نگارم کفایتست
گر همچو سرو ناز خرامی میان باغ
سرهای ما فدا شده در خاک پایتست
دارم شکایتی ز تو نامهربان و لیک
کشتی مرا ز جور چه جای شکایتست
چشمش به غمزه گفت که خونش به غم بریخت
ای دل تو هوش دار سخن در کنایتست
بردی دل از بر من و کشتی مرا به هجر
دل را چه وقع جان جهان از برایتست
تا یک نظر ز مهر به جانم فکندهای
اکنون جهان ز مهر تو روشن ز رایتست
ای پادشه نظر ز جهان برنگیر از آنک
سلطان اگر به کوی تو آید گدایتست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عشق و شوق بیپایان خود نسبت به معشوقش را بیان میکند. او به زیبایی معشوقش اشاره میکند و میگوید که رفتار و نگاه او برایش بسیار باارزش است. شاعر از سرنوشتی که به خاطر عشقش به معشوقش دچار آن شده است گلایه میکند اما در عین حال نمیتواند از عشق و زیبایی او صرفنظر کند. او با تصاویر زیبا، از احساسات و دردهای عاشقانهاش سخن میگوید و در نهایت به عظمت معشوقش و تأثیر او در زندگیاش اشاره میکند. شاعر درخواستی از معشوق دارد تا نگاهش را از او برنگیرد، زیرا وجود او برایش ارزشمندتر از هر چیزی است.