نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۷۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا کی ای دلبر تو با ما بی‌وفایی می‌کنی

با وجود بی‌وفایی دلبریایی می‌کنی

روشنای چشم مایی کی روا باشد چنین

کز من دلداده آهنگ جدایی می‌کنی

حسبة‌الله به غور حال مسکینان برس

چون به دارالملک دل‌ها پادشایی می‌کنی

من به ظلمات شب هجران تو گشتم اسیر

شمع مایی جای دیگر روشنایی می‌کنی

می‌کنی بیگانگی با ما چرا ای نازنین

هر دمی با دشمنانم آشنایی می‌کنی

ای دل آخر پادشاه جسم و جانی تا به کی

در سر کوی وصال او گدایی می‌کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به دلبرش می‌گوید که چرا همچنان به او بی‌وفایی می‌کند در حالی که با وجود این بی‌وفایی، دلبریایی هم از خود نشان می‌دهد. او از محبوبش می‌خواهد که دیگر با او جدا نشود و از وضعیت سخت و تاریک زندگی‌اش در غیاب او می‌گوید. همچنین، به بیگانگی و جدایی از محبوبش اشاره می‌کند و از او انتقاد می‌کند که چرا با دشمنانش رابطه برقرار می‌کند. در نهایت، شاعر از دلبرش می‌خواهد که به او توجه کند و از او می‌خواهد که در عشقش وفادار باشد.