شمارهٔ ۱۳۷۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو خود به حال پریشان ما نظر نکنی
به کنج کلبه احزان ما گذر نکنی
بیا که از غم هجرت به جان رسید دلم
به شرط آنکه ز پیشم دگر سفر نکنی
به لطف بنده نواز تو چشم آن دارم
که گوش با سخن مدعی دگر نکنی
دلا تو تا سر ما را به باد بَرندهی
هوای زلف سیاهش ز سر به در نکنی
میسّرت نشود وصل دوست تا جان را
به پیش ناوک مژگان او سپر نکنی
چو خسرو از لب شیرین دوست در تابی
خود التفات دگرباره با شکر نکنی
ایا نسیم صبا یار بی وفای مرا
ز حال و کار پریشان ما خبر نکنی
ز چشم مست تو صد فتنه در جهان افتاد
چرا به حال خراب جهان نظر نکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شخصی میخواهد که به حال پریشان او توجه کند و از غم هجرت بگوید. او میگوید که دلش از این غم به شدت آزار میبیند و امیدوار است که نه به سفر برود و نه به حرفهای دیگران گوش دهد. شاعر به زیبایی زلف و چشمان محبوبش اشاره میکند و میگوید که هرگز نباید از یاد او برود. او به معشوقش میگوید که اگر به او توجه کند، میتواند به آرامش برسد. در نهایت، شاعر از نسیم صبا درخواست میکند تا حال و روز او و محبوبش را به هم برساند و از سرنوشت دنیا صحبت کند.