شمارهٔ ۱۷۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از لطف خویش درد دلم را دوا فرست
من بی نوای وصل ز وصلم نوا فرست
بیگانگی مکن تو از این بیش دلبرا
بویی ز زلف خویش سوی آشنا فرست
گر قاصد امین تو نیابی به سوی ما
به زو رسول نیست به دست صبا فرست
بی روی تو غبار گرفتهست دیدهام
از خاک پای خویش مرا توتیا فرست
افتادهام ز اسب نشاط وصال تو
از لطف خویشتن قدری مومیا فرست
بازآ و شاد کن دو جهان را به وصل خویش
زنهار از صبا خبری سوی ما فرست
ور زانکه نیست عزم، ترا سوی عاشقان
بر دیده توتیاام از این خاک پا فرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از محبوبش درخواست میکند که درد دلش را درمان کند و از او دور نشود. او به محبوب میگوید که اگر قاصدی ندارد، پیامش را از طریق باد (صبا) بفرستد. شاعر ابراز میکند که بیحضوری محبوبش چشمانش غبارآلود شده و از او میخواهد که همچون گردی از پای خود به او بفرستد. او همچنین از نقص و کمبودهایی که به خاطر دوری محبوبش تجربه میکند، شکایت میکند و از او میخواهد که برگردد و با وصال خود دنیا را شاد کند. در نهایت، شاعر اگر محبوب قصد دیدن او را ندارد، از او میخواهد که نشانی از خود را به او بفرستد.