شمارهٔ ۱۷۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
امشبی حال وضع ما دگرست
در میان دست جان ما کمرست
دیدهٔ دیدنش به جان طلبم
غرض ما ز دوست یک نظرست
خسرو عشق با خیالش گفت
لب شیرین او به از شکرست
گشتهام همچو موی در هجران
یارب او را ز حال من خبرست
در فراقش ببین که میبارم
این همه خون دیده کز جگرست
بگذر از جور با من مسکین
کار عالم ببین که در گذرست
حال ما همچو زلفت آشفته
از غم روی تو به هم دگرست
قلب جانم مدام بر آتش
رنگ رویم ز هجر همچو زرست
دل مسکین من، ببینم باز
کز شب وصل یار بهرهورست
از همه دانشی که بود مرا
آیهٔ عشق آن صنم زبرست
ای دل خسته، گرد عشق مگرد
بیش از این زآنکه کار پُر خطرست
به یقین بنده ام تو را به جهان
آخر از بندگی چرا به دَرَست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حال و روز خود در عشق میگوید. او از غم و فراق یار صحبت میکند و احساس درد و غصهای عمیق را توضیح میدهد. چشمانتظاری از معشوق و آرزوی یک نگاه از او، وی را دچار آشفتگی کرده است. او خود را در درد دوری و هجران توصیف میکند و میگوید که قلبش به شدت در آتش عشق میسوزد. با اشاره به سنخیت حال خود با زلف معشوق، از غم جدایی و فراق رنج میبرد. در انتها، به نوعی تسلیم و بندگی در عشق اشاره میکند و از خطرات عشق هشدار میدهد.