شمارهٔ ۱۸۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
چه شبست یارب امشب که خروس صبح لالست
که مرا ز درد هجرانش ز جان خود ملالست
دل از انتظار صبحم بگرفت در شب تار
مگر اختر سعادت ز فراق در وبالست
شب تار روشنم شد ز صباح روی جانان
دل خسته خرّمی کن که ز پرتو جمالست
رخ او مه دو هفته قد او چو سرو رسته
به کنار آب حیوان و دو ابرویش هلالست
سر زلف او گرفتم شب دوش و خوش بخفتم
دل من به خواب میگفت که این هم از خیالست
دلِ خسته، فکر باطل برو و ز سر به در کن
شب وصل یار خواهی؟ چه تصوّر محالست
همه چیز را کمالی ز زوال نیست ممکن
غم عشق روی جانان و کمال بی زوالست
چه کنم چو مرغ جانم ز غم فراق باری
به هوای وصل جانان ز جفا شکسته بالست
به دل جهان نه اکنون غم روی تست محکم
به دو چشم دوست عمری که اسیر زلف و خالست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به احوالات خود در یک شب غمانگیز میپردازد که از درد جدایی معشوق رنج میکشد. او در انتظار صبح است تا شاید با طلوع خورشید، درد فراقش کم شود. شب تار او به روشنی چهره محبوبش منور شده و زیباییهای او را توصیف میکند. شاعر از خواب و خیال میگوید و به تأمل در عشق و غم فراق پرداخته و به این نتیجه میرسد که حتی در غم جدایی، عشق و جذابیت معشوقش پایدار و بیزوال است. او همچنان دلش به امید وصال محبوب میتپد و از غم دوری خود گلایه دارد.