نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۳ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

چمن بی بلبل و بی گل حرامست

صبوح آن به چشم ما چو شامست

تو از من گر نیاری یاد هرگز

چرا شوق رخت جانا مدامست

اگرچه خون ما بر تو حلالست

ز عشقت خواب و خور بر ما حرامست

ز بس خونی که خوردم در فراقت

مرا خون دل از دیده به جامست

دل مسکین سرگردان ز عشقت

به زلف سرکشت دایم به دامست

ببستم دل به زلف و خالت ای جان

یقین دانم که از سودای خامست

شدم خاک رهت ای آفتابم

ز لطفت یک نظر بر ما تمامست

ندارم در جهان باری پناهی

دل من را سر زلفت مُقامست

به بستان شاد بگذر ای گل اندام

که بر سرو چمن پیشت قیامست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از دوری و جدایی می‌پردازد. شاعر به چمن بی‌بلبل و گل اشاره می‌کند که برای او بی‌معناست؛ در واقع، عشق و زیبایی برایش اهمیت دارد. او از شوق وصل سخن می‌گوید و از عدم یادآوری محبوبش رنج می‌برد. احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق موجب شده که زندگی برای او تلخ و ناخوشایند باشد. شاعر دل خود را به زلف محبوبش بسته و به عشق خود ارادت می‌ورزد، در حالی که به خاک پای او زانو می‌زند و فقط یک نگاه از او را کافی می‌داند. در نهایت، او از محبوبش می‌خواهد به باغ شاد عبور کند، چرا که او در برابرش ایستاده است.