نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دیده‌ام در رخ جان پرور تو حیرانست

زآنکه حسن رخت امروز دو صد چندانست

خستهٔ روز فراقت شده‌ام مسکین من

که بیا لعل شکرخای تواَش درمانست

صبح وصل تو ندیدیم و بشد عمر در آن

مگر ای دوست شب هجر تو بی پایانست

دیدهٔ بخت من غمزدهٔ شوریده

سالها تا ز غم عشق رُخت گریانست

مهر رخسار چو خورشید تو اندر دل ما

به سر و جان تو سوگند که صد چندانست

مدّتی تا به هوای قد آن سرو بلند

مرغ جانم به سر کوی تو در طیرانست

دادم امروز بده از شب وصلت زیراک

خانهٔ عمر من از جور جهان ویرانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از زیبایی و جذابیت محبوبش سخن می‌گوید و احساس غم و درد جدایی را برای او بیان می‌کند. او می‌گوید که در دیدن چهره محبوبش حیران و شگفت‌زده است، زیرا زیبایی‌اش اکنون چندین برابر شده است. شاعر از خستگی و رنج ناشی از فراقش صحبت می‌کند و می‌گوید که بازگشت محبوبش تنها درمان دردهایش است. او اشاره می‌کند که عمرش در انتظار وصال محبوب گذشته و شب‌های دل‌تنگی‌اش بی‌نهایت طولانی است. در ادامه، غم عشق و زیبایی محبوبش به مانند خورشیدی در دلش می‌درخشد و او هیچ‌گاه از یاد او غافل نمی‌شود. در نهایت، شاعر با اشاره به نابودی خانه‌ی عمرش به دلیل دشواری‌های زندگی و دوری از محبوب، خواستار وصال و دیدار اوست.